تبليغاتX
دنیای کوچک ما

سی ام اردیبهشت 1386

آیا می توان دانائی و دانش مردم را مدیریت کرد؟

 از ابتدای تاریخ٬ یکی از دغدغه های بشر انتقال آموخته ها به یکدیگر بوده است. با اینحال٬ در عصر جدید به علت دیجیتالیزه شدن اطلاعات و توسعه بانکهای اطلاعاتی و سیستم های اطلاع رسانی دسترسی به اطلاعات به طور شگفت انگیزی سهل و ساده شده است. اما هنوز تجارب و مهارتهای عملی زیادی هستند که نمی توان آنها را به صورت مکتوب درآورد. مثلا در مورد مهارت شناکردن کتابهای بسیار زیادی نوشته شده اند٬ اما هیچیک از اینها جای یک مربی خوب را نمی گیرد و اصولا امکان ندارد که یک شناگر با تجربه همه زوایای فکری خود را به شکل مکتوب درآورد. حتی در مواردی نیز که کسب اطلاعات از طریق تکیه بر منابع اطلاعاتی بطور خودآموز امکانپذیر است٬ وجود یک مربی با تجربه می تواند مدت زمان یادگیری را به میزان زیادی کاهش دهد. در حال حاضر نیز بسیاری از سازمانهای تجاری و غیر تجاری به دنبال این هستند که مدیریت دانش (Knowledge Management) و نه صرفاً مدیریت  اطلاعات را در سازمانهای خود پیاده کنند. سئوالهای نیز که در این رابطه مطرح هستند بسیار جالب و در عین حال ابتدائی می باشند. مثلا اینکه در سازمان مربوطه چه افرادی دارای چه دانائی هایی هستند؟ چه افرادی به این دانائی ها سخت نیازمندند؟ و چگونه می توان دانائی ها را سریعا به افرادی که به آن نیازمند هستند منتقل کرد؟ البته این بحث بسیار مفصلی است که اگه علاقه مند به کسب اطلاعات بیشتر در این رابطه هستید. این مقاله حاوی اطلاعات خوب و مفیدی می باشد.

نوشته شده توسط پیام در 22:6 |  لینک ثابت   • 

بیست و هشتم اردیبهشت 1386

باورهای عمومی و تفاوت آنها با یافته های علمی

گروهی از دانشمندان که برای اولین بار روی یک جامعه بومی در قاره آفریقا تحقیق می کردند٬ با نهایت تعجب متوجه شدند مردم این جامعه به وجود شپش بعنوان یکی از نشانه های مهم سلامتی باور دارند.  منشا این باورهم  آن بود که روی سطح بدن اکثر افراد قبیله به علت سطح بهداشت پایین شپش وجود داشته و در عین حال ظاهرا همگی نیز سالم بودند٬ بنابراین وجود شپش چیز غیر عادی و یا مضری به نظر نمی رسید. حال توجه کنید که چون در اثر تب شدید شپشها سطح بدن را ترک می کنند٬ این افراد به این باور رسیده بودند که تا وقتی که شپشها هستند٬ افراد سالم هستند. اما به محض آنکه آنها ما را ترک کنند به شدت بیمار می شویم.

ممکن است با خواندن این ماجرا کلی تعجب کنید٬ تاسف بخورید و یا احیانا بخندید. اما باید همگی توجه کنیم که هنوز نیز بسیاری از چیزهایی که هر روزه می گوئیم و می شنویم در اصل جزء باورهای عمومی هستند که ممکن است اشتباه باشند. برای اصلاح این مشکل نیز بشر روشهای علمی مختلفی را طراحی کرده است که می توان از طریق آنها تا حدود زیادی پی به واقعیتها برد و باورهای عمومی غلط را رد کرد. فراموش نکیم که در خود ایران ابتدا باور عمومی بر غلط بودن تنظیم خانواده بود و منجر به سیاستگذازیهای اشتباهی شد که خوشبختانه پس از مدت کوتاهی اصلاح گردید. اما هنوز باورهای غلط زیادی وجود دارند که ممکن است حتی ما بر درست بودن آنها قسم هم بخوریم و سر آنها جانمان را هم بدهیم در حالیکه بهتر است بدون نعصب و با روشهای علمی آنها را مطالعه کنیم.

نوشته شده توسط پیام در 11:1 |  لینک ثابت   • 

بیست و ششم اردیبهشت 1386

گلودرد چرکی!

 

بگو آآه ه !

نوشته شده توسط پیام در 15:24 |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم اردیبهشت 1386

حکمت تقارن

شاید باور نکنید ولی همین بحث تقارن مدت زمان بسیار زیادیه که ذهن منو به خودش مشِغول کرده و هرازگاهی بهش فکر می کنم. الانم دیگه شبیه یک سرگزمی شده و هر دفعه که بهش فکر می کنم متوجه نکات تازه ای می شم. به نظر من حکمت تقارن در حفظ تعادله٬ واضحتر بگم اگه ما چپ و راستمون شبیه هم نبود خیلی سخت بود که تعادل خودمونو حفظ کنیم. یا مثلا پرنده ها چطور می توانستند توی هوا پرواز کنند اگه شکل و اندازه بالهاشون با هم تفاوت داشت. حتی در مورد چشم و گوش هم اگه غیر متقارن بودند تصاویر و اصوات حاصل از دو گوش و یا دو چشم نمی توانستند روی هم منطبق بشوند و موجودات دچار سرگیجه می شدند. اصولا حتی غیر از تعادل حرکتی وجود تقارن می تواند جنبه عملکردی هم داشته باشد. مثلا وقتی یک عضوی از بدن هورمونی ترشح می کند٬ در جای دیگری از بدن عضو دیگری مانع از این می شود که آن هورمون زیاده از حد ترشح شده و تعادل و حیات به خطر بیافتد. جالبه که حتی در جامعه نیز این تقارن را میشه دید. مثلا در نظامهای کارآمد علیرغم تنوع بسیار زیاد٬ مجموعه احزاب و یا سازمانها در مقابل هم آرایش گرفته و در نهایت در حول دو گرایش عمده هم وزن سازمان می یابند که بصورت دوره ای عهده دار امور شده و نمی گذارند جامعه از هم بپاشد و یا تعادلش به هم بخورد. حالا ما یه بار خواستیم حرف از جامعه و این جور چیزها نزنیم٬ مگه میشه 
نوشته شده توسط پیام در 21:39 |  لینک ثابت   • 

بیست و یکم اردیبهشت 1386

تقارن ظاهری

امروز می خواهم درمورد تقارن صحبت کنم٬ چیزی غیر از جامعه و این جور مباحث. بالاخره در هر کاری تنوع لازم است. آیا تا به حال به این موضوع فکر کردین که چرا همه ما دارای دو چشم و دو گوش و دو دست و دو پا هستیم که قرینه و بسیار شبیه هم می باشند. چی میشد اگه ما مثلا فقط یک چشم غیر متقارن داشتیم. می دونم فکرشم خنده داره اما آیا واقعا می شد که اون جوری بشه و یا اینکه باید اینجوری باشه؟ بعضی ممکنه بگن زیبایی و تقارن با هم هستند٬ اما سئوال من اینه چرا؟ و آیا بحث فقط زیبایی مطرحه یا اینکه حکمتی در کاره؟
نوشته شده توسط پیام در 13:4 |  لینک ثابت   • 

هفدهم اردیبهشت 1386

دین و رابطه آن با تعصبات و ارزشهای غلط

من با دو گروه افراد برخورد داشته ام٬ یکی کسانیکه گناه تمام نابسامانی های اجتماعی را بر گردن دین می اندازند و دوم افرادی که معتقدند که دین (اسلام) هیچ ارتباطی با ارزشهای غلط جامعه ندارد. به نظر من هر دوی این نگرشها یک نوع افراط و تفریط است. از طرفی نمی توان منکر این شد که دین حتی با نگرش تاریخی و علمی به آن سرمنشاء پیدایش اخلاق و بدنبال آن تمدنهای بشری بوده است و نقش بسیار بارزی را در شکل گیری آنچه که الان بشر به آن رسیده است دارد. اما از طرف دیگر به به نظر من دین می تواند عامل ایجادکننده عرف و تعصبات غلط و تحجر و اینها نیز باشد. مگر نه اینست که دین توسط انسان تفسیر می شود؟ مگر نه اینست که در دورانهای قدیم به نام دین انسانها را قربانی بتهای خود می کردند؟ مگر نه اینست که در قرون وسطی به نام دین دانشمندان را در آتش می سوزاندند؟ مگر نه اینست که بنام دین عرفای بزرگی مانند منصور حلاج را به چوبه دار می بستند؟ چرا باید فکر کنیم در زمان ما این اتفاقات امکان ندارد که بیافتند. به هر حال باید قبول کنیم عرف و تعصبات غلط به یک ترتیبی در جامعه بوجود آمده اند. حالا حتی اگر دین در مقابلش فقط سکوت هم کرده باشد، به هر حال این مسئله به او ربط پیدا می کند. در کل من معتقدم ضمن ضرورت رعایت حرمت تمام ارزشها و باورهای جامعه نباید هیچگاه از نقد سازنده آنها غافل بمانیم.
نوشته شده توسط پیام در 23:52 |  لینک ثابت   • 

پانزدهم اردیبهشت 1386

"بهترين بزرگواري آن است که هرگز از بالا به کسي نگاه نکني مگر آن که بخواهي او را از زمين بلند کني"

 

با تشکر از دوست خوبم نوید گودرزی برای ارسال این عبارت زیبا

نوشته شده توسط پیام در 17:7 |  لینک ثابت   • 

چهاردهم اردیبهشت 1386

آقا تو رو خدا به دادم برسید ....

فاجعه دانشگاه ویرجینیا تک و کشتار دانشجویان و استادان بهانه ای شده که این روزها بیشتر روی موضوع وجود بیماریهای روانی در جامعه و ضرورت ایجاد یک سیستم جامع خدمات بحث بشه. دیروز یکی از دوستان می گفت که بسیاری از بیماران روانی از وضعیت خود آگاه نیستند و درنتیجه ضرورتی برای گرفتن مراقبتهای پزشکی نمی بینند٬ بنابراین لازمه شکل فعلی ارائه خدمات که مبتنی بر مراجعه بیماران است تغییراتی بکند. در این حین من به یاد یکی از خاطرات خنده دار دوران دانشجوئی خودم افتادم. کارآموزی من تازه در بیمارستان روانپزشکی شروع شده بود و در حال گرفتن شرح حال از بیماران بودم که جوانی با ظاهری نسبتا آراسته ولی با حالتی نگران پیش من آمده و گفت: آقا تو رو خدا دستم به دامنت تو رو به هرکی می پرستی من یک غلطی کردم که حالا توش موندم. لطفا به من کمک کنید. با تعجب پرسیدم مگه چی شده. جواب داد: من سربازی جای خیلی ناجوری بودم هر چی فکر کردم چیکار کنم عقلم به جایی نرسید. آخرش فکر کردم شاید بهتر باشه بزنم به دیوونه بازی که عاقبت سر از اینجا درآوردم. حالا می بینم ای بابا اینجا کجاس دیگه. صد رحمت به سربازی!! منتنها مشکل اینحاس که دیگه کسی باور نمی کنه که من اولش دروغ گفتم. تو رو به جان هر کی دوس داری کمکم کنین. به خدا تا آخر عمر مخلصت می شم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و سریع رفتم پیش استادم و قضیه رو با آب و تاب براش شرح دادم. اونم با چهره آرام و خنده ملیحی گفت: پسر جان این موضوعی که شما می گین یکی از نشانه های اصلی بیماری ایشون است. این بیماران اکثرا نمی تونن تشخیص بدن که بیمار هستند. گفتم: آخه اگه راست بگه چی؟ گفت: نه خب٬ به هر حال نشانه ها و تستهای دیگه ای هم هستند که کمک به تشخیص و یا رد بیماری می کنن. در حال حاضر هم این شخص با توجه به مجموعه این یافته ها بیمار تشخیص داده شده و به هیچ عنوان نمی شه به صحبتهاش اعتماد کرد. حسابی گیج شده بودم و گفتم حرف شما کاملا منظقی یه٬ اما اگه یک هزارم درصد هم احتمال بدیم که ممکنه اون راست بگه و ما اشتباه کرده باشیم. این بیچاره چطوری این موضوع رو می تونه به ما ثابت کنه. استاد یه کم فکر کرد بعدش هر دو فقط خندیدیم.....!!
نوشته شده توسط پیام در 11:1 |  لینک ثابت   • 

دوازدهم اردیبهشت 1386

باز هم مسئله ارزشها (وفاداری در روابط)

بر خلاف آنچه که توصیف می شود٬ در غرب نیز وفاداری در روابط زن و مرد بسیار مهم و مورد حساسیت همگانی است. چنانچه از عدم وفاداری به عنوان تقلب و یا دغل (cheating) یاد شده و حتی دو دوست نیز در اکثر موارد نمی خواهند در رابطه شان پای شخص دیگری درمیان باشد. اگر کسی نیز- چه مرد و چه زن-  بر خلاف این قاعده عمل کند و طرف مقابل بخواهد این رابطه را پایان دهد٬ جامعه حق مسلم را به او می دهد.  در جوامع دیگر نیز این مسئله کمابیش عمومیت دارد. چیزی که متفاوت است اول شکل برخورد با مسئله و دوم عدالت است. یعنی اینکه در برخی جوامع آنقدر این مسئله در قالب الفاظی مانند بی غیرتی٬ بی شرفی و بی ناموسی قبح زیادی پیدا می کند که از طرف مقابل می خواهند خود راسا بدون پیگیری از کانالهای حقوقی و قانونی مرتکب را به اشد مجازات برساند و گرنه شخص دچار بی آبرویی شده٬ از طرف اکثر افراد مورد تمسخر و طعنه قرار گرفته و تمام اعتبارات اجتماعی خود را از دست می دهد. از طرف دیگر در بیشتر این جوامع این مردها هستند که ممکن است بی غیرت و بی ناموس شوند و جامعه از زنان درصورت مواجه با بی وفایی مردان خود انتظار اعمال مشابهی ندارد.
نوشته شده توسط پیام در 14:48 |  لینک ثابت   • 

یازدهم اردیبهشت 1386

قتلهای ناموسی

دیروز اتفاقی خبر قتل ناموسی دختری ۱۷ ساله به نام دعا را در کردستان عراق شنیدم. البته تفاوت این خبر با اخبار مشابه این بود که کل ماجرای ضرب و شتم شدید و در نهایت پرتاب بلوکهای سیمانی و قتل دختر بینوا توسط موبایل فیلم برداری شده بود. من فقط توانستم کمتر از یک دقیقه اول فیلم را ببیند که اصلا تماشای آنرا به شما هم توصیه نمی کنم٬ چون روحیه ام را به شدت خراب کرد. اما از طرف دیگر سئوالهای زیادی را این مسئله برای من مطرح نمود. اینکه افراد زیادی در آنجا بودند و هیچ کس هیچ کاری نکرد. نفرت انگیز تر از همه تلاش آن جمعیت برای فیلم برداری از صحنه ای چنان فجیع بود. حداقل سه یا چهار نفر با هم سر گرفتن فیلم رقابت می کردند. البته این نه اولین و نه آخرین مورد قتلهای ناموسی خواهد بود٬ ولی من برای اولین بار بود که آنرا به چشم خود می دیدم و شدیدا بعنوان یک انسان از وجود این مسئله در میان آدمیان شرمسار شدم. ماجرا چه بوده است واقعا زیاد مهم نیست هر چند که گفته می شود خانواده دختر از طائفه ایزدیان (دیانتی مرکب از آموزه های زرتشت و اسلام) بوده اند و وی به پسر مسلمانی علاقه مند شده و با او دیدار داشته است. مسئله اینست که آیا انسانها حتی درصورت ارتکاب شدیدترین جرائم باید توسط دیگران اینگونه مجازات شوند؟ من معتقدم  همه آحاد جامعه باید از این مسئله  و مسائل مشابه  شرمسار باشند٬ چه مردانی که در این ماجراها نقش مستقیم دارند و چه زنان و مردانی که خالق این ضد ارزشها و تعصبات هستند. برادر و پدری که خود را مالک خواهر و یا دختر خود می داند این باور را از کجا گرفته است. آیا اگر ما نیز برحسب تصادف شاهد ماجرایی اینچنین باشیم٬ ناجوانمردانه می ایستیم و فقط نگاه می کنیم. یا شاید بدتر ممکن است از روی سهو و یا حتی از روی تعمد برای این مسائل فلسفه بچینیم و افراد بیشتری را به این قبیل جنایات تشویق کنیم. در میان این آدمها زنان زیادی نیز هستند که با تقویت تعصبات غلط برشاخه نشسته اند و بن می برند.

 به امید ریشه کنی تمام ضد ارزشهایی که انسانها را واداشته تا لکه های ننگ واقعی و اساسی را برتابند٬ ولی عشق و علاقه را جرم پنداشته و مرتکبینش را با کمال افتخار سلاخی کنند.

نوشته شده توسط پیام در 9:56 |  لینک ثابت   • 

دهم اردیبهشت 1386

رنگین کمان آتشین

با تشکر از دکتر شفیعیان جهت ارسال تصویر

نوشته شده توسط پیام در 22:19 |  لینک ثابت   • 

نهم اردیبهشت 1386

سن، ظاهر، اعتقادات

اوایلی بود که از ایران اومده بودم بیرون یک روز با یکی از استادهای دانشگاه صحبت می کردیم که می گفت الان در آمریکا نسل جوان بیشتر از پدرها و مادرهایشان مذهبی هستند. این اظهار نظر خیلی برای من عجیب بود مخصوصا اینکه با یک نگاه سرسری به ظاهر افراد جوانتر مشکل بود برای من که این مسئله را باور کنم. مدتی گذشت و تعجب من هنگامی بیشتر شد که یکی از همین جوانهائی که من فکر نمی کردم مذهبی باشه با حرارت از باورهای مذهبی خودش صحبت می کرد و حرفهائی را میزد که من مشابه اینها را قبلا از آدمهای با ظاهر "اسلامی" شنیده بودم. حتی بعدها جوانهایی را دیدم که آنچنان با احساست دعا و مناجات می خواندند که آدم واقعا تحت تاثیر قرار می گرفت. تازه این پایان ماجرا نیست چراکه تاکنون با آدمهای زیادی با ظاهر و رفتار شبیه افراد مذهبی نیز آشناشده ام که بعد متوجه شدم آن قضاوت هم اشتباه بوده است. خلاصه اینکه علیرغم تمام سردرگمی ها درسی که من از این مشاهدات گرفتم این بود که نمی شود بر اساس ظاهر افراد روی اعتقادات آنها قضاوت نمود.  
نوشته شده توسط پیام در 19:14 |  لینک ثابت   • 

دوم اردیبهشت 1386

راهکارهای توسعه اجتماعی

همانگونه که انسان به صورت فردی خواهان رشد و تکامل است جوامع بشری نیز برای اینکه بتوانند جوابگوی نیازهای زمان خود باشند باید تکامل یابند. اما در ابتدا بهتر است ببینیم: منظور از جوامع بشری چیست و چرا نمی توان اجتماع را همانند جمعیت به صورت جمع جبری تعداد افراد و گروه ها تعریف نمود؟ همچنین اینکه: یک اجتماع توسعه یافته دارای چه مزیتها و برآورده کننده چه اهدافی است و برای رسیدن به این وضعیت از  چه راهکارهائی می توان استفاده نمود؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پیام در 12:21 |  لینک ثابت   • 

یکم اردیبهشت 1386

آمیش ها

آمیش ها گروهی از مسیحیان اروپائی تبار هستند که از فن آوریهای جدید از جمله نیروی برق استفاده نمی کنند.

آنها معتقدند که هیچ سیمی نباید خانه ها را به هم وصل کند.

جمعیت آنها بالغ بر ۲۰۰۰۰ نفر برآورد شده و در ایالتهای شمال شرق و غرب آمریکا زندگی می کنند. آنها سوار اتوموبیل نمی شوند و هنوز با گاری در خیابانها رفت و آمد می کنند.

لباس آنها به سبک لباسهای قرون گذشته بوده و افراد مجرد و متاهل از رنگها و طرحهای مخصوصی استفاده می کنند.

 

این افراد خودشان مدارس خود را اداره می کنند و افراد این جامعه بیش از هشت کلاس درس نمی خوانند. حرفه اصلی آنها دامپروری و کشاورزی است. البته صنایع دستی آنها نیز بسیار پر طرفدار است. افراد این گروه می توانند از فرقه مذهبی خود خارج شوند اما باید جامعه را ترک گویند. آمیش ها اکثرا افراد بسیار مهربان و صلح جوئی هستند.

 

نوشته شده توسط پیام در 15:34 |  لینک ثابت   •