تبليغاتX
دنیای کوچک ما

پانزدهم فروردین 1387

مرجانه ساتراپی و کتاب و فیلم پرسپولیس

                                                                                                                                   پریشب مرجانه ساتراپی نویسنده معروف مجموعه کتابهای پرسپولیس در دانشگاه لوبولای مریلند سخنرانی داشت. من بسیار علاقه مند بودم که او را از نزدیک ببینم. چون اولا به عقیده من کتاب پرسپولیس بازگو کننده یکسری واقعیتهای تاریخی و اجتماعی جامعه ایران است که به طرزی ساده تصویر شده است. حالا ممکن است بعضی ها با نظر من مخالف باشند. اما به هرحال این داستان، خاطرات و نقطه نظرات فردی یک شخص را در یک شرایط زمانی و مکانی خاص به شکلی ساده به تصویر کشیده است که قبلا افراد زیادی یا از آن بیخبر بودند و یا به صورت پراکنده و سینه به سینه نقل می شد.  حالا نکته اینجاست که چرا این مطالب اینقدر مهم شدند. ابتدا اجازه بدهید به شرح ماجرای سخنرانی ایشان بپردازم. ساعت هفت قرار بود برنامه شروع بشه. منتها به علت شلوغی بیش از حد و کمبود پارکینگ برنامه با تاخیر شروع شد. بیشتر افراد حاضر در سالن هم غیر ایرانی بودند. خانم ساتراپی در یک سخنرانی یک ساعته کلا شرحی ازچگونگی نوشتن این کتاب آنهم به این شکل را بیان کردند. اینکه چطور در اثر اخبار سیاسی ذهن شهروندان کشورهای غربی از ایرانیان منفی شده است و همین مسئله موجب شده که افراد باورها و ذهنیتهای عجیب و غریب پیدا کنند. در اصل راز موفقیت کتاب و فیلم ایشان هم در همین بوده است. اولا ایرانیهایی که از این مشکل مشترک رنج می برده اند حالا داستانی را سراغ دارند که به واقعیتهای تجارب زندگی آنها در ایران نزدیک است. دوستی می گفت که من به تعداد زیاد از این کتاب خریده ام و آنها را به دوستان خارجی خود هدیه می دهم تا متوجه شدند که جریان چیست.  خارجی ها نیز پس از خواندن کتاب اکثرا می گویند: عجیب است، پس ماجرا از این قرار است. البته کتاب جنبه های اجتماعی و تاریخی نیز دارد، که خود نویسنده هم می گفت من جامعه شناس و یا تاریخ نویس نیستم وفقط باورها و تجربیات زندگی خودم را نوشته ام. در کل کتاب نیز برای این معروف شد که نشان می دهد ایران کشوری است بزرگ با انواع و اقسام آدمهای مختلف. این آدمها نیز علیرغم اندیشه هایشان دقیقا مانند انسانهای سایر نقاط دنیا برای خود زندگی، عشق، و آرمانهای متعالی دارند. پس در تحلیل باید دقت کرد و همه را به یک چوب نبست. باید وقایق در چارچوبهای زمانی، مکانی و تاریخی مطالعه کرده و برای بهبود اوضاع تلاش سازنده کرد. در پابان البته باید بگویم که این کتاب چون بشکل مصور است بهتر توانسته است وقایع را به تصویر بکشد.  

 
 
   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نوشته شده توسط پیام در 10:44 |  لینک ثابت   • 

نهم مهر 1386

دیدار یک دوست قدیمی (از نوع ایرانی) پس از یازده سال در دیار غربت

حدود یک سال و نیم پیش یکی از همکلاسی های قدیمی به من ایمیل زد و گفت می خواهد برای یک دوره مطالعاتی کوتاه مدت بیاید آمریکا. کلی خوشحال شدم بهش تبریک گفتم و اطلاعاتی را که در زمینه هزینه های زندگی و رزرو محلهای اقامت خواسته بود برایش تهیه کرده و فرستادم. یک سال از ایشان خبری نشد٬ نه از بابت ارسال اطلاعات تشکری شد و نه از حال روز من به عنوان یک دوست قدیمی چیزی پرسیده شد. چند ماه پیش مجددا ایمیلی رسید که من کارم یه خورده عقب افتاده بود ولی آخر سپتامبر دارم می آیم. ممکنه در زمینه مسکن به من کمک کنید و بدنبال من به فرودگاه بیایید. منهم جواب دادم چشم به فرودگاه می آیم (فاصله فرودگاه تا منزل ما ۱۰۰ کیلومتر است) و برایتان هم جا رزرو می کنم. البته اینبار تلفن تماس هم دادم و ایشان دو سه بار با من تماس گرفت (هنوز هم هیچ احوالی از من پرسیده نشد  و هر بار صحبت ما فقط حول محور کارهای ایشان بود). سرتان را درد نیاورم آخر سر ایشان به من گفتند که قرار است به منزل یک دوست بروند و در نتیجه قضیه رزرو جا منتفی شد٬ اما از من خواستند که به دنبالشان به فرودگاه بروم و او را به محل اقامتشان ببرم. آخرین بار ۲ روز پیش از سفربود که ما با هم تماس داشتیم و قرار کارها گذاشته شد. روز موعود نیز من یک ساعت پیش از رسیدن پرواز ایشان در فرودگاه بودم. هواپیما ۴۰ دقیقه دیر رسید و دو ساعت نیز گذشته بود که من متوجه آقایی شدم که تکه کاغذ بزرگی در دست داشت و روی آن با فارسی چیزی نوشته بود٬ جلوتر رفتم دیدم که اسم دوست بنده را نوشته است. خیلی یکه خوردم این آقا ایرانی بود و می گفت دوست شما دو روز پیش با من هماهنگ کرده اند که بیایم دنبالشان. با ناباوری منتظر شدم که ببینم بالاخره چه می شود. آخر سر پس از سه ساعت و نیم انتظار ایشان رسیدند٬ همین که ما با او سلام و علیک کردیم سر و کله یک نفر دیگر نیز پیدا شد که او هم دنبال دوست ما آمده بود. دوست و همکلاسی قدیمی نیز از هر دوی ما پوزش خواست و با آقای جدید الورود تشریف بردند. من هم خنده ام گرفته بود و هم کمی عصبی بودم. ولی از همه بیشتر دلم به حال اون آقایی سوخت که تکه کاغذی را که سه ساعت بالای سرش نگه داشته بود٬ آخر سر با حرص مچاله کرده و در سطل آشغال انداخت. باور کنید این چیزی که گفتم نه جوک و نه طنز است بلکه عین واقعیت است.   

نوشته شده توسط پیام در 10:36 |  لینک ثابت   • 

بیست و نهم شهریور 1386

چه زمانی باید دین را نوسازی و اصلاح کرد؟

چند روز پیش در مجلسی بودم که در آن صحبت از تاریخ استقلال آمریکا شد. یکی از دوستان شرح می داد که نمایندگانی از ۱۳ ایالت که در آن زمان زیر سلطه انگلیس بودند دور هم جمع شده و درباره اعلام استقلال رایزنی می کردند. وی ادامه داد که رسیدن به توافق با شرایط و اوضاع آنزمان غیر ممکن می نمود و افراد نکته نظرات بسیار متفاوت و حتی کاملا متضاد از هم داشتند که رسیدن به توافق را عملا بعید و دور از ذهن می کرد. تا اینکه گروهی مبتکر طرحی می شوند که به موجب آن نمایندگان پیش و پس از شروع بحث و گفتگویشان کمی برای اینکه نقششان در پیشرفت مملکتشان مثبت باشد در پیشگاه خدا دعا کنند. با توجه به بررسی هایی انجام شده اکنون بسیاری براین عقیده اند که این جلسات دعا باعث شده است که احساسات این نمایندگان تلطیف شده و علاقه بیشتری برای انجام کارهای مفید پیدا کنند٬ به ترتیبی که آنها  تاحدی از گرایشهای سیاسی احیانا  خودخواهانه خود عدول کرده و بیشتر آبادی مملکت خود را درنظر گرفته اند. من فکر می کنم دین و ایدئولوژی تا موقعی خوب است که موجب عشق٬ دوستی٬ و صلح بشود و هر گاه که این کارکرد خود را از دست داد٬ به عقیده من زمان اصلاح و نوسازی آن عقیده فرا رسیده است. 

نوشته شده توسط پیام در 16:41 |  لینک ثابت   • 

بیست و هشتم مرداد 1386

از لابلای دفتر خاطرات

... آگاهی به تنهایی ضامن انجام اعمال درست نیست. لازم است که حرکت کرد حتی اگر مسیر حرکت را خوب نمی دانم و یا جاده را خوب نمی شناسم. حتی اگر نمی دانم که چقدر راه را باید پیمود٬ چقدر آن رفته است و چقدرش مانده است.  برای رسیدن به مقصود باید حرکت کرد٬ آنهم در راهی نا آشنا. البته اگر که می خواهم کسی باشم که دلم می خواهد٬ نه آن کسی که به من وجودی تحمیل شده است. پس باید حرکت کرد و من این حرکت را آغاز کرده ام ...      ۱۱/۸/۲۰۰۴  بالتیمور

نوشته شده توسط پیام در 17:50 |  لینک ثابت   • 

چهارم تیر 1386

بد بینی، خوش بینی و واقع بینی

با افراد زیادی برخورد داشته ام ٬ بعضی ها خوش بین و بعضی ها بدبین.  البته غیر منصفانه است که بگویم همیشه. چون به هر حال٬ همه ما گاهی دچار خوش بینی و بدبینی می شوییم. یادم هست یک دوستی یک زمان مرتب از خوبیهای معشوقش می گفت و با حرارت توضیح می داد که چگونه همه چیز در میان آنها عین کمال است و با همدیگر جور هستند. من هم با خوشحالی به حرفهایش گوش می دادم و گفته هایش را تصدیق می کردم. تا اینکه روزی دیدم بدجوری پکر است و فهمیدم که میانه اشان با جناب معشوق شکر آب است. بعد شروع کرد از بدیهای او گفتن و اینکه چگونه و به چه دلیل آنها از بیغ و بن به هم نمی خورند٬ تازه از من هم شاکی بود که چرا اون موقع هر چی می گفت من تایید می کردم. منهم خندیدم و گفتم: یکی دو هفته پیش همه چی خوب بود و الان همه چی بد. منم نمی دونم که بالاخره تکلیف ما چیه؟ حالا دیگه من نه اون خوبه خوبت را قبول دارم و نه این بد بدت را.

واقعیت اینجاست که هیچ چیز در دنیا سیاه و یا سفید نیست. می توانیم خوشبینانه همه چیز را سفید سفید و یا بدبینانه همه چیز را سیاه سیاه ببینیم. خوشا به سعادت آنان که واقعبینانه مسائل را در هر حال خاکستری می بینند.   

نوشته شده توسط پیام در 11:29 |  لینک ثابت   • 

چهاردهم اردیبهشت 1386

آقا تو رو خدا به دادم برسید ....

فاجعه دانشگاه ویرجینیا تک و کشتار دانشجویان و استادان بهانه ای شده که این روزها بیشتر روی موضوع وجود بیماریهای روانی در جامعه و ضرورت ایجاد یک سیستم جامع خدمات بحث بشه. دیروز یکی از دوستان می گفت که بسیاری از بیماران روانی از وضعیت خود آگاه نیستند و درنتیجه ضرورتی برای گرفتن مراقبتهای پزشکی نمی بینند٬ بنابراین لازمه شکل فعلی ارائه خدمات که مبتنی بر مراجعه بیماران است تغییراتی بکند. در این حین من به یاد یکی از خاطرات خنده دار دوران دانشجوئی خودم افتادم. کارآموزی من تازه در بیمارستان روانپزشکی شروع شده بود و در حال گرفتن شرح حال از بیماران بودم که جوانی با ظاهری نسبتا آراسته ولی با حالتی نگران پیش من آمده و گفت: آقا تو رو خدا دستم به دامنت تو رو به هرکی می پرستی من یک غلطی کردم که حالا توش موندم. لطفا به من کمک کنید. با تعجب پرسیدم مگه چی شده. جواب داد: من سربازی جای خیلی ناجوری بودم هر چی فکر کردم چیکار کنم عقلم به جایی نرسید. آخرش فکر کردم شاید بهتر باشه بزنم به دیوونه بازی که عاقبت سر از اینجا درآوردم. حالا می بینم ای بابا اینجا کجاس دیگه. صد رحمت به سربازی!! منتنها مشکل اینحاس که دیگه کسی باور نمی کنه که من اولش دروغ گفتم. تو رو به جان هر کی دوس داری کمکم کنین. به خدا تا آخر عمر مخلصت می شم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و سریع رفتم پیش استادم و قضیه رو با آب و تاب براش شرح دادم. اونم با چهره آرام و خنده ملیحی گفت: پسر جان این موضوعی که شما می گین یکی از نشانه های اصلی بیماری ایشون است. این بیماران اکثرا نمی تونن تشخیص بدن که بیمار هستند. گفتم: آخه اگه راست بگه چی؟ گفت: نه خب٬ به هر حال نشانه ها و تستهای دیگه ای هم هستند که کمک به تشخیص و یا رد بیماری می کنن. در حال حاضر هم این شخص با توجه به مجموعه این یافته ها بیمار تشخیص داده شده و به هیچ عنوان نمی شه به صحبتهاش اعتماد کرد. حسابی گیج شده بودم و گفتم حرف شما کاملا منظقی یه٬ اما اگه یک هزارم درصد هم احتمال بدیم که ممکنه اون راست بگه و ما اشتباه کرده باشیم. این بیچاره چطوری این موضوع رو می تونه به ما ثابت کنه. استاد یه کم فکر کرد بعدش هر دو فقط خندیدیم.....!!
نوشته شده توسط پیام در 11:1 |  لینک ثابت   • 

نهم اردیبهشت 1386

سن، ظاهر، اعتقادات

اوایلی بود که از ایران اومده بودم بیرون یک روز با یکی از استادهای دانشگاه صحبت می کردیم که می گفت الان در آمریکا نسل جوان بیشتر از پدرها و مادرهایشان مذهبی هستند. این اظهار نظر خیلی برای من عجیب بود مخصوصا اینکه با یک نگاه سرسری به ظاهر افراد جوانتر مشکل بود برای من که این مسئله را باور کنم. مدتی گذشت و تعجب من هنگامی بیشتر شد که یکی از همین جوانهائی که من فکر نمی کردم مذهبی باشه با حرارت از باورهای مذهبی خودش صحبت می کرد و حرفهائی را میزد که من مشابه اینها را قبلا از آدمهای با ظاهر "اسلامی" شنیده بودم. حتی بعدها جوانهایی را دیدم که آنچنان با احساست دعا و مناجات می خواندند که آدم واقعا تحت تاثیر قرار می گرفت. تازه این پایان ماجرا نیست چراکه تاکنون با آدمهای زیادی با ظاهر و رفتار شبیه افراد مذهبی نیز آشناشده ام که بعد متوجه شدم آن قضاوت هم اشتباه بوده است. خلاصه اینکه علیرغم تمام سردرگمی ها درسی که من از این مشاهدات گرفتم این بود که نمی شود بر اساس ظاهر افراد روی اعتقادات آنها قضاوت نمود.  
نوشته شده توسط پیام در 19:14 |  لینک ثابت   •